شین بانو
از آن جمله هایی ام که انتهایش سه نقطه می خواهد حالا هر طور که می خواهی تفسیرم کن
از طرف قهوه و سیگار دعوت به این بازی شدم که ازش تشکر میکنم... بازی از این قراره که هفت تا از بهترین کتابایو که خوندم شرح بدم
قبل هر چیزی بگم که من تو دنیا چند تا چیز واقعا واسم لذت بخشه یکی کتاب خوندن, کتاب خریدن, آشپزی (وای عاشقشم دست پخت خودمم بیشتر از هر کسی دوست دارم) و هدیه دادن به هر مناسبتی (سلیقمم تو خرید هدیه رودست نداره)
جا داشت اینجا یکم از خودم تعریف کنم بلکه آمار خواستگارام بره بالا....

در خصوص کتاب: من معمولا کتابای تاریخی رو بیشتر می پسندم خصوصا اگه تاریخ ایران و صد البته فرانسه باشه رومانای شخصیت های تاریخی رو هم بیشتر می خونم تو انتخاب کتابم سعی می کنم با تحقیق بهترینو انتخاب کنم....
"سفر به انتهای شب" لذت بخش ترین کتابی که خوندم و با خوندن همین کتاب بود که عاشق نویسنده "لویی فردینال سلین" فرانسوی و کاراش شدم شخصیت اصلی داستان یه جوون فرانسوی به نام باردامو که به خاطره لجبازی تو یه بحث سیاسی با دوستش وارد صحنه جنگ میشه که در اوون زمان جنگ بین آلمان و فرانسه بوده و وقتی جنگ رو از نزدیک میبینه به این نتیجه میرسه که آدما تا چقدر میتونن پست باشن و خیلی زیبا این صحنه ها رو به قلم میرسونه........ این کتاب یکی از شاهکارهای ادبیات فرانسه هست که جوایز زیادی ام گرفته, از همین نویسنده "معرکه" رو هم معرفی می کنم
"صد سال تنهایی" یکی از زیباترین رومان های امریکایی (جنوبی) از شاهکارهای "گابریل گارسیا مارکز" از این رومان هایی که همش سر در گمی و با آخرین جمله تازه سر از داستان در میاری یکم حل و فصل داستان میون خوندن مشکله مخصوصا اینکه نام شخصیت های اون طولانیه و تا وسطای داستان قاطی پاتی میکنی
"دزیره" فکر میکنم هر کی اسم ناپلئون بناپارت رو شنیده با شخصیت دزیره هم آشنایی داره تا حدودی, دزیره اولین دوست دختر و عاشق ناپلئون که ناپلئون هیچ وقت قدرشو ندونست! این کتاب خیلی برای من قشنگ بود و دوسش دارم خیلی دوست دارم بتونم وقت کنم دوباره بخونمش...
"جان شیفته" کتابی که به نظرم واجبه هر زنی اوونو بخونه داستان زنی یه نام "آنت" که شوهرشو از دست میده دقیقا یادم نیست به چه علت و با تنها فرزندش که یه پسر هست زندگی می کنه رفتار و منش سنجیده ی آنت واقعا تحسین بر انگیزه, صحنه ای از این داستان که برام جالب بود و از خوندنش لذت بردم زمانی بود که پسرش یه نامزد داشت که خیلی همو دوست داشتن یه روز نامزدش بهش خیانت میکنه و وقتی متوجه اشتباهش میشه به پسر آنت میگه و احزار پشیمونی می کنه ولی پسر آنت اونو کتک میزنه و ترکش میکنه آنت وقتی متوجه رفتار پسرش میشه اونو از خونه بیرون میکنه و با دختره زندگی میکنه وقتی پسرش دلیله کارشو میپرسه میگه این دختر اینقدر صادق بود که اومد و به تو گفت که بهت خیانت کرده بلکه اونو ببخشی در حالی که میتونست نگه و تو هیچ وقتم نمی فهمیدی اونوقت تو جای بخشش اونو کتک میرنی؟
"مردی که سبز بود" زندگی نامه ی کوروش کبیر که تو این کتاب خیلی جالب نوشته بود من چند تا کتاب با همین مضمون خونده بودم که این به نظرم جالبتر و جذاب بود طوری که آخرش گریه کردم !
"دنیای سوفی" تاریخ فلسفه ی جهان به زبان عامیانه که هر کسی که علاقه ای به فلسفه نداره و تا حالا طرف فلسفه نرفته با این کتاب می تونه شروع کنه که خاطره ی خوبی از فلسفه تو ذهنش ایجاد میشه از رومانایی که شخصیت پنهان اوون خواننده رو به دنبال خودش می کشونه (یه حالتی مثه بابا لنگ درازه جودیه خودمون)
هفتمی هم بذاریم واسه غیر رمان
عاشق تمام کارای "عرفان نظرآهاری"ام خصوصا کتاب "در سینه ات نهنگی می تپد" که فکر می کنم نویسنده و کاراش برای کسی غریبه نیست با متناش آدمو به اوج میبره....
اینم یکی از شعرای این کتاب:
گفتند:چله نشینی کن چهل شب خودت باش و خدا و خلوت شب چهلمین بر بام اسمان خواهی رفت. من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم اما هرگز بلندی را بوی نبردم زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام.
گفتند:دلت پرنیان بهشتی است خدا عشق را در ان پیچیده است پرنیان دلت را وا کن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.چنین کردم بوی نفرت عالم را گرفت و تازه دانستم بی ان که با خبر باشم شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.
به این جا که میرسم ناامید میشوم انقدر که میخواهم همه ی سرازیری جهنم را یک ریز بدوم اما فرشته ای دستم را میگیرد و میگوید:هنوز فرصت هست به اسمان نگاه کن خدا چلچراغی از اسمان اویخته است که هر چراغش دلی است دلت را روشن کن تا چلچراغ خدا را بیفروزی.فرشته شمعی به من میدهد و میرود.
راستی امشب به اسمان نگاه کن ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است!
عرفان نظر آهاری
شین بانو نوشت: لیست زیر به بازی دعوتن البته اگه لطف کنن و بپذیرن
روز جهانی زن...
ولی برای هرجایی به غیر از ایران!
اعتراف میکنم من در ایران متاسفم که زن ام
!

شین بانو نوشت: به نظرتون باید تبریک میگفتم؟
شین بانو نوشت: لطفا اینجا رو بخونین و اطلاع رسانی کنین.
امروز همینجور که داشتم به دوران مدرسه فکر میکردم
یهو یاد روزی افتادم که برای اولین بار خواستم نقش یه دانش آموز منضبطو بازی کنم
برای همینم شب قبل وقت خواب کودک و قبل اینکه ماشین شهرداری بیاد واسه زباله ها رفتیم لالا و صبحم کله ی سحر آفتاب نزده پاشدیمو خواب آلود صبحانه نوش جان کردیم
و راهیه مدرسه شدیم
یه وقت حس کردیم یه چیزی انگار کمه
و هی فکر کردیم
...بازم فکر کردیم.
..اوه ه ه ه ه نه.............
من کیفمو جا گذاشته بودم آره باور کن
حالا هی به خودم فحش دادم
مگه چطور میشه حالا چیکار کنم تصمیم گرفتم برگردم خونه و دوباره راهیه خونه شدم
رسیدم دمه در از اونجایی که کلیدمم داخل کیفم بود و کیفمم داخل خونه مجبور شدم بر خلاف میلم زنگ در خونه رو به صدا در بیارم
پس زنگ زدم کسی دربو وا نکرد ولی من روحیمو نباختم
و دوباره زنگ زدم بازم کسی دربو وا نکرد همچنان روحیمو نباختم
و دوباره زنگ زدم کسی دربو وا نکرد این دفعه دیدم به روحیه ربطی نداره من هر چندم سعی کنم نبازم اینا خیال باز کردن ندارن پس هر چی که داغ دل داشتم روی درب منزل خالی کردم
دیدم فایده نداره باید از مغز ایکیوسانیم کمک بگیرم
بعلهههههههههههه چه زود به نتیجه رسیدم
واقعا اگه خوارزمی شرکت می کردم
چه میشد
آره.............
بله تنها راهش همین بود که از درب حیاط پشتی بریم بالا
دیگه کاری نمیتونستم بکنم خوب....
پیش به سوی درب پشتی
یه دید زدیم اینور و اونور
خوبه کسی نیست اوضاع هم که مرتبه
حالا بکش بالا
اوه ه ه ه ه ه ه ه پدر که اینجان
داره ماشینو میشوره کله سحر؟
حتما عین دخترش تصمیم گرفته منضبط باشه !!!!!!!!!! ........... زودی بپریم پایین بلکه ضایع نشیم..
یه دفعه صدایی به گوشمون رسید خیلی آشنا اوه ه ه ه ه ه ه ه ه صدای پدره ه ه ه ه ه ه ه ه
اینقدر شوکه شدم که تکون نخوردم اومد و دربو وا کرد گفت تو خجالت نمیکشی اون بالا چیکار میکردی؟
گفتم من!!!!!!!!!!!!
هیچی
گفت تو بالا نبودی؟ بابام اومد اونوقت؟ من نبودم
حالا چرا منو دعوا میکنی؟ من که کاری نکردم پدرم همچنان عصبانی
و هی غرغر میکرد فکر کردم الان بهترین راه گریه کردنه پس شروع کردم
گفت حالا اشکاتو پاکن بیا برو داخل وسایلتو جمع کن برو مدرسه
مام خوشحالو شادو خندون دوباره راهیه مدرسه شدیم 
میونه راه صدای خنده ١نفر جنس مذکرو شنیدیم از نوع پسر همسایه که انگار داره به ما میخنده
مام گفتیم ندید بدید فکر کردین فقط شما بلدین؟
و بسی در دل خودمونو سرزنش کردیم... حالا بعد سالها بازم پدرم میپرسه پس تو نبودی؟ آره؟
نتیجه گیری: هیچ وقت هوس نکنید که منضبط شین!
شین بانو نوشت:صبح کنکور دارم برام دعا کنین کله سحر باید پاشم

سایه ها گم شده
غم های غمین سست شده
عشق تو ساقه ی پیچک تنهایی مرا فرسوده
بر دلم سرما شکست
نفس تو بر لبان دل من ترک میریزد
اشک شوق بر گونه ام ملیله دوزی کرده
با تو دیگر شقایق زیبا نیست
با تو دیگر اقاقی خواهد مرد
و نیلوفر بی سخن خواهد ماند
بر صخره سار دل تو آویزم
رخ تصویر خواب تو را می بینم
پیراهن تو خیس ز حرفهای من است
خیس تر از آن خاموشی تو
پرتوی عشق بر پیکر من می لغزد
"هوس لبخندیست"
بیهوده مپای
غیر دل من
در نی زار دلم نغمه ای ز نگار چشم تو می ریزد
بیهوده مپای
لب سرد زمانه، با تو خواهد گفت:
گرم تر از من لبخندی نیست!
شین بانو نوشت: وقتی بر میگردی نمیتونم نبخشمت
شین بانو بعد نوشت: شعر از خودمه

یه کم حرف ساده به رنگ تو...
کاش امشب زمان بایستد به تماشای حریر رقص دامنه ستاره ها!
میروی...
میروی و مرا در این تنهایی غریبانه ام می پیچانی!
دیگر تا آمدنت لبانم شکوفه نمی زند 
بخار اندوه بی تو مرا گرم خواهد کرد؟
آری؟
به گمانم لبان سحر هم می لرزد!
چرا؟
می پرسی چرا؟
از ایستگاه سرد بدرودت بپرس!
که دیگر زبانم برای لحظه ی سرد بدرودت گنگ گشته!
که دیگر حتی دستهای خداحافظی هم شکسته تا برای تو
دستمال سرخ وداعی تکان دهد!
شین بانو نوشت١: دارم خفه میشم
شین بانو نوشت٢: هیچ متنی در اینجا کپی نشده همه از خودمه در غیر اینصورت منبع حتما ذکر میشه...
شین بانو بعد نوشت: دارم میرم یه سفر چند روزه میخوام تنها باشم 
| Design By : Pichak |


