شین بانو

از آن جمله هایی ام که انتهایش سه نقطه می خواهد حالا هر طور که می خواهی تفسیرم کن

این روزها حال خوشی ندارم خیلی بد میگذره چهار پنج روزشو بدجور مریض بودم دو روزش که خیلی حالم بد بود ۴ تا سرم زدم این پرستارام واقعا نمیدونم چطور دلشون میومد دستامو سیاه و کبود کردن مامان همش گریه میکرد فردام وقت دکتر دارم...

 

شین بانو نوشت: پست بدی زود میام به دعوت قهوه و سیگار می نویسم. 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط شین بانو نظرات ()

یادمه اولین خواستگاری که واسم اوومد همبازیه بچگیهام بود خیلی واسم جالب بود ولی اصلا ذوق نکردم همش به این فکر میکردم چه جالب میشه بشینیم با هم خاطرات کودکیمونو تعریف کنیم هیچوقت فکر نمی کردم یه روز ار من خواستگاری کنه!!!

بعد از اوون متوجه شدم معمولا خواستگارام همبازیه بچگیهامن نمیدونم چرا؟ شاید همبازیه خوبی بودم شایدم دلشون هوای بازی کرده بود!!!

خلاصه جونم براتون بگه از اونجایی که خیلی شلوغ پلوغ هستم و پسرای اطرافم خصوصا فامیل خیلی آرومن زیاد تو چشم میام خیلی هم جالبه که هم من و هم خانوادم اصولا با ازدواج فامیلی مخالفیم حالا اونش بمونهتا اینکه یه هم دانشگاهی داشتم که خیلی بی مقدمه تلفن زد و قرار گذاشت بیاد از من خواستگاری کنه برای دادشش وای من ذوق کردم... ذوق کردم حالا نه اینکه بخوام بگم آره یا خیلی تفه بود چون تلسم شکستو از غریبه واسه من خواستگار اوومد...

دختره اومد خونمونو از داداشش کلی تعریفو تمجید کرد از کارش! از رفتارش! اوووووووف اینقدر گفتو گفت که من داشتم از تصمیمی که واسه ازدواج گرفته بودم منصرف میشدم

من هر سوالی که فکرشو کنین میپرسیدم الا سنش! اصلا انگار فراموش کرده بودم اینو بپرسم!  تا اینکه رفتو من پشت سرش کلی خندیدم  یکی چون سر کارش گذاشتم یکی چون اینقدر ازش سوال پرسیدم که بیچاره فکر کرده بود داره منو راضی میکنه طفلی اصلا فکرشم نمیکرد من قصد ازدواج ندارم!

چند روز بعد اس ام اس زدم راستی داداشت متولد چنده؟ جواب داد ۵١!!!!!!!!!! اس ام اسمو دوباره سند کردم فکر کردم شاید چشام قیری وری رفته بازم جواب داد ۵١ گفتم بابا بی خیال چطور به خودت اجازه دادی از من برای داداشت خواستگاری کنی؟ اینکه جای بابای من حساب میشه؟ گفت مگه چه عیبی داره تازه دلتم بخواد تو این عالمه بی شوهری!!!!!!

اوه اوه افاده ها طبق طبق !!  خیلی بهم بر خورد گفتم چه خوب که اصلا به پیشنهادت فکر نکردم! بای. (به نظرم چه خوب شد خواهر شوهرم نشد مگه نه هر روز گیس بود که میکشیدیم)

خوب بریم سر اصل مطلب: من شین بانو تنها دلیلم برای ازدواج نکردن اینه که از این میترسم ازدواج کنم و یه روزی بفهمم شوهرم بهم خیانت کرده شاید به نظر خیلی مسخره بیاد ولی باور کنین حتی وقتی به این قضیه فکر میکنم تحمل ١ دقیقه فکر کردنم بهش ندارم دلیل این ذهنیت من اینه که چیزهایی از کسایی دیدم که تا مدتها دپرس بودم نمیتونم باور کنم حاضرم هیچ وقت ازدواج نکنم تا هیچ وقت شاهد این ماجرا نباشم تعریف من از مردها اینه که مردها قابل پیش بینی نیستن همینم باعث میشه که قابل اعتماد نباشن!

شین بانو نوشت١: مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند... گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند اما همین که مطمئن شدند! نامردی را در کمال مردانگی به جای می آورند!!! (دکتر علی شریعتی)

شین بانو نوشت٢: با حرفایی که زدم اصلا قصد توهین به کسی نداشتم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط شین بانو نظرات ()

١٣ فروردین همه جمع شدن رفتیم باغ من و نسیم ولوله کلی زدیمو رقصیدیم  

وقتی خسته شدیم یه گوشه نشستیم نسیم گفت چیکار کنیم؟ گفتم نمیرم گفت کار درست همینه ولی نباید بی ادبانه باشه زنگ میزنیم با یه معذرت خواهی تمومش می کنیم دیدم بد نمیگه... پس با تلفن نسیم باهاش تماس گرفتیم وقتی فهمید منم خیلی خوشحال شد و گفت با پدرم مشغول بازی شطرنج هستیم خودم تماس میگیرم تقریبا ١ ساعت بعد تماس گرفت بعد از کلی احوال پرسی گفت خواستم به دیدنم بیای تا باهات حرف بزنم گفتم به نظر میدونم چی می خوای بگی و برای همین زنگ زدم گفت چطور؟! گفتم من دوست پسر دارم و تریپ ازدواجم هستیم تحت هیچ شرایتی حاضر به خیانت نیستم  گفت اینی که میگی اینقدر ارزش داره که از من بگذری؟ گفتم بعله؟؟؟ گفت تمام کمبوداتو جبران میکنم گفت حتی اجازه نمیدم به فاصله ی ١ دقیقه احساس نارضایتی کنی!!! گفتم یعنی به قیمت از دست دادن عشقم؟؟ گفت آره!!!!

گفتم زن داری؟ گفت آره! گفتم بچه داری؟ گفت آره یدونه! گفتم فکر نمیکنی شرایطی که گفتی بهتر باشه برای زنو بچه ات محیا کنی نه من که معلوم نیست کی ام؟؟؟

گفت خداحافظ. و قطع کرد!!!

شب همه با هم رفتیم خونه نسیم اینا اس ام اس زد "تو بهترین و عاقل ترین دختری هستی که تو عمرم دیدم امیدوارم عشقت قدرتو بدونه"

آخر شب ما برگشتیم خونه زنگ زده بود و نسیم گفته بود که من رفتم و دلیلی نمیبینه که تماسی داشته باشه اوونم گفته بود اولش خواستم که باهام باشه ولی وقتی گفت که دوست پسر داره و تریپ ازدواجن قیدشو زدم با خودم فکر کردم که امتحانش کنم ولی اوون با جواب دندون شکنی که بهم داد منو سر عقل آورد بعدم به نسیم گفته بود تورو خدا هر کاری داشتین بهم بگین هر کمکی که ازم بر بیاد دریغ نمیکنم!

 

شین بانو نوشت١: نمردیمو یه حرفی رو باد هوا زدیم یه نفر سر عقل اومد!!!

شین بانو نوشت٢: امروز خواستگار اومد برامون

شین بانو نوشت٣: اینم عکس آباژور که قول ودیتیم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط شین بانو نظرات ()

پریشب دختر عمه ام (نسیم) اس ام اس داد: بیا یه روز واسه خودمون باشیم بریم بگردیم خوش باشیم (مدیونید اگه فکر کنین ما هر روز واسه خودمونیم) گفت میای فردا از صبح بی خبر بریم بیرون تا شب نیایم؟

شین بانو: جااااااااااااااااااان؟ بعد کجا بریم مثلا؟؟؟؟ اس ام اس داد بریم هر جای دیدنی که هستو ببینیم بریم شهربازی این نمایشگاه های سنتی هست که فقط یه انگیزه دارن؟ اونم اینه که تنها و فقط جیب این مسافرایه بیچاره رو خالی کنن اونجام بریم.... منم یه اوکی دادمو بس.

فرداش صبح زود کله ی سحر ساعت ١٢ از خواب ناز پا شدم مسواک و صبحانه و اس ام اس که هوی پاشو نسیم شب شد بریم دیگه  نسیمم بعله تو راهم... خلاصه اومد بعد از کلی حاضر شدن دخترارم که میدونین حاضر شدنشون یعنی چی دیگه ؟ ٣ شد و دیدیم یه ناهارم بخوریم به جایی بر نمیخوره و ناهارم خوردیم  ۴ از خونه زدیم بیرون اول بسم الله یه مزدا٣ چراغ داد که چه خوشگله این بغل دستیت منظورش من بودمااااااااا هیچی دیگه پسرارم که میشناسین دقیقا به معنای واقعیه "کنه" مگه ول میکرد ما تا ۶ هر کاری کردیم نتونستیم بپیچونیمش یعنی اصلا پیچوندنی نبود نسیم دیگه قاتی کرد زنگ زد ١١٠ گفت آقا ما تو خیابون فلان هنوز از دهنش در نیومد یارو گفت خانوم اصلا شما تو خیابون چیکار می کنین؟!!!!!  تعجب نسیمم نه اینور نه اونور گفت دنبال نه نه ی تو میگردیم ! هیچی دیگه تصمیم گرفتیم بریم داخل یه مغازه ی شیک الکی ویترینشو ببینیم همین که وارد شدیم با یه آقاهه(فروشنده) خیلی خیلی باکلاس و همچنین خوش برخورد روبرو شدیم و بعد از تبریک سال نو خواست به ما شکلات تعارف کنه که با ظرف خالی مواجه شد و اجالا مارو به قهوه دعوت کرد مام که حاضر بودیم هر کاری کنیم ماشینه دست از سرمون ورداره قبول کردیم و کیفمان کوک شد ! از من تحصیلاتمو پرسید و خیلی ام از خوش سلیقه بودنم و انتخابم تعریفو تمجید کرد داشتیم صحبت می کردیم که یه پسر جنتلمن وارد شد که به نظر میومد ایشونم از فروشنده های اونجاست البته خیلی مغرور و کاملا سرد!

 ما به صحبتمون ادامه دادیم و بحثمون رو عیدیو عیدی گرفتن داغ شد آقاهه که حالا دیگه مطمئن شدم از من خوشش اومده و ما از چاله درومدیمو به چاه افتادیم خواست که به من عیدی بده ما گفتیم شما عیدی بده نیستی اون اصرار داشت که عیدی میده خواست یه عروسک کوچولو به من بده که با اشاره ی نسیم فهمیدم که نباید بگیرم و نگرفتم داشتم ویترینو دید میزدم یدفعه چشمم به یه آباژور افتاد و وقتی برگشتم قیمتشو بپرسم دیدم اون پسر جنتلمنه داره با حسرت به من نگاه میکنه و من بی تفاوت  قیمتشو پرسیدم گفت ٢٢تومن نسیم گفت که گفتی عیدی میدی؟ گفت بله نسیم گفت خوب شین بانو از اوون اباژوره خوشش اومده اونو بهش عیدی بده گفت اوکی!!!!!!!!!!! من و نسیم کپ کردیم ! رفت اونو از قفسه بیاره بیرون یدفعه گفت خوب این نمیشه منو نسیم یه بشکن زدیمو زدیم زیره خنده  گفت ولی حالا که شین بانوی عزیز خوشش اومده میشه....................................... و اونو خیلی خوشگل کادو کرد و به همراه کارت مغازه دو دستی به من تقدیم کرد و واسم سال زیبایو آرزو کرد منو میگی دقیقا همین شکلی  ! گفتم هر سال عید میام عیدیمو میگیرم گفت تو هر روز بیا دیگه همین مام یه بابای دادیم اومدیم بیرون در حین تعجب!!! شبم با نور آباژور خیلی خوشگل خوابیدیم...

نسیم امروز صبح تو اوج ناراحتی (از اونجا که دوست پسرش زنش دادن و اینا عاشق هم بودن) از خونه میزنه بیرون هنسفری تو گوشش سرشو میاره بالا همونجا میخکوب میشه و چشماش از حدقه میزنه بیرون   آقاهه با یه ماشین مدل بالا از خونش میاد بیرون و با نسیم احوال پرسی میکنه نسیم میگفت خونش به قصر اوون منطقه که بالا شهر اینجاست معروفه!!! آقاهه از نسیم میخواد که من حتما برم به دیدنش!!!

 

 

شین بانو نوشت: چیکار کنم خوو؟

 شین بانو بعدنوشت: حالا به زودی عکس آباژورو میزارم ببینین.

شین بانو غمگین نوشت: من اصلا منظورم این نبود که با این آقاهه دوست شم بالاخره عقلم میرسه که کاره کاملا اشتباهیه منظورم از چیکار کنم این بود از اینکه گفته بیا به دیدنم برم یا نه؟ البته اینم بگم که من همون موقعه پیشنهادشو رد کردم خیلی رک...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط شین بانو نظرات ()

سلام خجالت

خیلی دلم تنگ شده بود ولی متاسفانه اینترنتم کلهم اول سالی نیست و نابود شده بود حالمونو گرفتناراحت جدا از اون مهمون از شهرستان داشتیم که الان رفع زحمت کردن نیشخند  خیلی بی مقدمه متوجه شدیم نت وصله و با جان و دل بالا اوومدیم و از سر خوشحالی یه هورااااااااااااااا کشیدیمهورا

 

سال نو مبارک با کلی تاخیر و پوزشخجالتماچ

انشالله سالی پر از رحمت و برکت داشته باشین... همچنین براتون آرزوی سلامتی و تندرستی میکنم و از خدا می خوام بهترین هدیه هارو تو زندگی بهتون بدهلبخند

نوشته شده در جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط شین بانو نظرات ()


Design By : Pichak