شین بانو
از آن جمله هایی ام که انتهایش سه نقطه می خواهد حالا هر طور که می خواهی تفسیرم کن

زندگی چقدر تهوع آور شده! خصوصا وقتی متوجه میشم یه زن شوهر دار که یه نوه هم داره با یه پسر تازه داماد رابطه داره ! و خیلی هم افتخار میکنه! و وقتی می پرسم چرا؟
میگه چون پسرم با زنش سرگرمه و دوتای دیگه از بچه هام مدام با هم مشغولا و بازی می کنن! و اینکه شوهرم طول روز سرکار میره !
یا حتی وقتی میشنوم یه تازه عروس با یه مرد غریبه رابطه س... داره!!!
اوقم میگیره........
شین بانو غمگین نوشت: چرا میاین این تو دیدید ندید میکنین؟ مگه منو اون بالا ندیدین؟ عکسمو میگم احتمالاً!
سوسکم که میگن سوسکای قدیم اولاً اون زمونا سوسک نبود اگه بود اینقدر بی حیا نبود
!
چند شب پیش وختی که در خواب خردادیمان بسر میبردم و اهل خانه در سکوت و آرامش بسر میبردند احساس کردم یه صدایی میاد و کم کم با همون صدا از خواب پریدم اصلاً دقت نکردم صدایه چی و از کجا بود به روایتی اگه ٢ تا پا داشتم شونصدتای دیگه نمیدونم از کی قرض گرفتم دِ بُدو فرار
فقط یادمه تا رسیدم به مامی گفتم جن روح
و مدام و بی وقفه تکرار میکردم جن روح جن روح جن روح......... و طولی نکشید که اهل منزل همگی ریختن تو اتاق من و بعضی بهم خندیدن و بعضی هم بعد از به سخره گرفتنم کلی باهام دعوا کردن که آرامششونو بهم زدم و خوابو از سرشون پروندم و منم دست از پا درازتر و بدون کلامی رفتم رو تختم خوابیدم
شب بعد نیز مانند شب قبل شد با این تفاوت که بدونه دادو هوار یکراست رفتم بغل مامی و همونجا خوابیدم
صبح که بیدار شدم برم سر کار واییییییی
یه سوسک گنده تو اتاقم دیدم و تا جایی که هنجره کار میکرد جیغ کشیدم و پدر با یک دمپایی دخلشو آورد
و کلی اهل خانه او را تشویق کردیم و بسی لذت برد
(اوه پدر تو چقدر شجایی من افتخار میکنم بهت بابایی) این تمام احساس من بود که به پدرم ابراز کردم
بعله ماجرا تا اینجا به خوبی پیش رفت ولی تموم نشد شب سوم ایندفعه از اینکه دیگه کابوس شبام تموم شدو میتونم با خیال راحت سرمو رو بالشتم بذارم رفتم رو تختم دراز شدم و طولی نکشید به خواب عمیقی فرو رفتم اما خوشی به دلمون نساخت که باز اون صدای مهیب ایندفعه خیلی واضح تر بلند شد تکون نخوردم و فقط گوش دادم
تا مطمئن شم بیدارم و خواب نمی بینم وقتی به پایه های تختم میکوبید احساس میکردم الان تختم میشکنه
همین که مطمئن شدم خیلی عاقلانه رفتم در گوش بابا گفتم و اونم زودی اومد تو اتاقم تختو کشوندیم کنار بعله...... سوسک نبود که بیشتر شبیه به خرسوسک بود خیلی بزرگ به رنگ مشکی با کله ی گلوله ای وای اینقدر بزرگ بود که میشد رنگ چشماشم تشخیص داد غلط نکنم بابایی هم ترسیده بود
ولی نباید به روش می آوردم چون در اون لحظه اون تنها کسی بود که میتونست نجاتم بده اونم بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش تصمیم گرفت حفظ آبرو کنه و طی یه حرکت پشتک برگردون اونو به خاک کف اتاق بنشونه
حالا دیگه شبا راحت می خوابم... بعدها متوجه شدم اوون اولی زنش بوده لامصب خواسته ازم انتقام بگیره ولی من پی به فکر پلیدش بردم و با کمک نیروی فعال و شجاع خونمون (پدرم) طی عملیات شجاعانه دخل این یکی رو هم آوردیم![]()
شین بانو نوشت: قالب وبلاگم چطوره؟
مدتی بود از اینکه همش تو خونه ام هیچ نفعی هم نسبت به چیزی یا کسی ندارم خسته شده بودم به فکر فرو رفتم خصوصا زمانی که نیما (داداشم) بهم گفت دیگه وقته شوهرته
از اونجایی که اصلا هم اینطور نیست و من تازه ٢٢ سالمه حالا حالا هم جا دارم زدم زیر گریه
و گفتم می خوام به همه ثابت کنم که من می تونم رو پای خودم وایسم مثل برق و باد اس ام اس دادم به دختر همکار مامانم که توی یه موسسه کاریابی کار می کنه که هر چه سریع تر واسم کار پیدا کن ١ ساعت بعد اس ام اس داد فردا مدارکتو بیار خلاصه بعد از چند روز توی یه دفتر خونه ثبت اسناد رسمی مشغول شدم روز اول خیلی خوب ازم استقبال شد سر دفتر خانمه برادرش دفتریاره یه کارمند هم داره که خانمه و من که مسئول کارای ثبت کامپیوتری و کلا همه من حریفم این ١٠ روز خیلی خوب پیش رفتم و تا حدی راه افتادم به قول برادرش ١ ماه دیگه یه کلاه بردار حرفه ای ازم درمیاد
روز دوم که رفتم متوجه شدم رئیسم با من حسودی میکنه مثلا روز دوم ابروهاشو دقیقا عین ابروهای من ورداشته بود و عین مال من کوتاه کرده بود بعد کم کم نوع آرایششم مثه من شد
خلاصه الان دقیقا با من رقیبه خانمه همکارم گفت چون خوشگله دوست نداره کسی از خودش خوشگل تر باشه به من میگه هر جایی رفتیم بگو خواهر منی... دورانیه هااااااااااا مسخره ازش خوشم نمیاد نمیتونم شکایت کنم چون الان تو خونه منتظر نشستن من کم بیارم تازه شرطم بستن که من نمیتونم حلا فعلا بگذریم....
چند روز پیش رفتم خونه ی عمه خانوم اینا عمه خوابید منو نسیم ولوله حوصلمون سر رفته بود دوست پسرش زنگ زد بیاین اینجا خونه ی دوست پسر نسیم اینا دیوار به دیوار خونه ی نسیم ایناست منو پسره چند دفعه از دور همو دیده بودیم گفتم بی خیال کی نگهبانی عمه رو بده از خواب بیدار نشه؟ نسیم گفت تو! من میرم تا اومدم بگم کجا نسیم غیب شد ١ ساعت شد نیومد ٢ ساعت شد دیدم فایده نداره هر چی هم زنگ میزدم در دسترس نبود گفتم غلط نکنم خبریه ...
فکر کردم که اگه برم در خونشون تا پشت آیفون منو ببینه درو وا نمیکنه پس اومدم فرق سرمو وا کردم با مداد ابروهامو پیوند زدم مشکیه مشکی چشمامم عینه نه نه قلی درست کردم یه خال گنده هم کنار لبم گذاشتم تازه با مداد سفید مو هم واسش کشیدم یه روسری با شکوفه های رنگی هم سرم کردم خلاصه قیامتی شدیم واسه خودمون
کم کم داشت باورم میشد نه نه شدم چادرو بستم کمرم رفتم در خونه پسره زنگو یکسره گرفتم بعد از ۴ یا ۵ دقیقه آیفونو جواب داد گفت چیه نه نه سر آوردی اولش خواست خندم بگیره ولی زود خودمو جمع و جور کردم گفتم ناکس بیا دمه در ببینم گفت بله؟!!!!!!! گفتم تا ٣ نشمردم اومدیا بدو اومد تا درو وا کرد گفتم برو به اون گیس بریده ی ما بکو بیاد حول شد گفت شما؟ گفتم نه نه شم نسیم تا اومد دمه در نذاشتم حس تشخیص دهیش کار کنه زدم پس گردنش با گیس کشوندمش تا تو خونه سرشو که بالا آورد تا چند ثانیه نفسش بند اومد بعد گفت این چه قیافه ایه واسه خودت درست کردی؟؟؟؟
مگه قرار نبود بهم زنگ بزنی تا بیام ؟ گفتم اولا گوشیت در دسترس نبود دوما ترسیدم بلا ملایی سرت آورده باشه
واسه پسره تعریف کردیم بیچاره از ترس صداش میلرزید بعدش ٢ تا اینقدر بهم خندیدن ضعف کردن
بعد از این چند روز نسیم تا زنگ میزنه اول به اوون روز میخنده بعد فحشم میده تازه عکسم گرفتم در زاویه های مختلف ازم نخواین بذارم ببینین حالا بخواین یکاره عکسای مسخرمو ببینین عکسا دست نسیمه قسم خورده میخواد یکیشونو سایز بزرگ چاپ کنه بزنه به دیوار اتاقش گل به سرم کنه
شین بانو نوشت١: از اینکه نبودم معذرت خیلی خیلی سرم شلوغ بود 
شین بانو نوشت٢:روز مامان جونمو مامان جونتون و اونایی که هم مامان نشدن مبارک
| Design By : Pichak |

