شین بانو
از آن جمله هایی ام که انتهایش سه نقطه می خواهد حالا هر طور که می خواهی تفسیرم کن
سلام
از همه که حتی با یک جمله سعی در رفع مشکل من داشتند خیلی خیلی ممنونم واقعا استفاده کردم خصوصاً "ک" عزیز که همه ی تلاششو کرده بود که بتونه نظرمو عوض کنه به نظر درستر از همین جا ازش تشکر میکنم..
با دایی مشورت کردم دایی من بیشتر از اینکه دایی من باشه دوست صمیمیه منه بهترین دوستمه خیلی راهنماییم کرد و باهام صحبت کرد گفت که اول و آخر بابات باید این کارو انجام بده شماها فردا میرین سر خونه زندگیتون قرار شد خودم مستقیم با بابا حرف بزنم روز قبل از مشورت با دایی متوجه شدم داداشام از موضوع بی اطلاع نیستن ولی به خاطر ناراحتی من سکوت کردن و دلیل بد رفتاری به بابا رو این میدونستن و گفتن زندگیش به ما مربوط نیست ولی غیرتشون اجازه نمیده کسی جا پای مامان بزاره و تا زمانی حرمتارو نگه میدارن که بابا پاشو از گلیمش فراتر نزاره خلاصه با همه ی این حرفا قرار شد اینطور بابا حرف بزنم که ما سه تا بدون دخالت هیچکس با هم صحبت کردیم و مشکلی با این قضیه نداریم ولی از نظر عاطفی نمیتونیم شخص دیگه ای رو توی زندگیمون قبول کنیم دایی گفت بحث مادیاتو زندگی مامانو این حرفارو نکنم چون اینطور فقط باعث دشمن تراشی میشه و بگم که حتی اگه ازدواج کنه ما هم در مراسمش شرکت می کنیم هم بعدها به خونش میریم واسه دیدار و یادمون نمیره که اون همیشه بابامونه خلاصه عصر اون روز من خونه رفتم و از تنهایی استفاده کردم و سعی کردم حرفامو بزنم اولش قبول نمیکرد باهام حرف بزنه ولی من محکم ولی با احترام حرفامو زدم بابا قسم خورد به روح مامانش که رابطشون به خاطر من بوده و بابا مخالفت کرده و اون با اصرار خواسته نظر خودمو بپرسه و الان دیگه باهاش رابطه ای نداره و قسم خورد که هیچ وقت نه زن میگیره نه خیالشو داشته بعد از کلی بحث با اطمینان اینارو گفت ولی همچنان با من قهر بود تا هفته ی گذشته که سه شنبه صبح بهم خبر دادن مادر مامانم هم با همه ی مهربونیش مارو تنها گذاشت و غم سنگینیو به دوشمون گذاشت و فقط یادشو برامون به یادگار گذاشت ...
وقتی مامانم بود تمام مشکلاتم خلاصه میشد به اینکه کسی منو درک نمی کنه یا بی افم اذیتم میکنه نمی گم نگران بیماری مامانم نبودم ولی تمام سعی ام این بود که از اون نگهداری کنم از معدود کسایی بودم که تو خونه بیشتر از اونچه که انتظار می رفت مسئولیت رو دوشم بود شاید به این خاطر که مامان از هر کسی بیشتر منو کارای منو قبول داشت طوری که می گفت شین بانو تنها تکیه گاه منه اگه نبود به این اعتقاد می رسیدم که هیچ خدایی ندارم... حالا تقریبا 1 سال از رون روزای با هم بودنمون می کذره ودرست وقتی بابام از اون اتاق لعنتی بیمارستان اومد بیرون و گفت تموم کرد شین بانو هم تموم کرد اون شین بانو شاد و شیطونو سر به هوا هم برای همیشه تموم شد و من امروز یه شین بانویی تنها و با کوله باری از غم و باری از مسئولیت...
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |

