شین بانو

از آن جمله هایی ام که انتهایش سه نقطه می خواهد حالا هر طور که می خواهی تفسیرم کن

شنبه طرفای ظهر بود که دایی زنگ زد گفت با خانومش و پسره دوستش دارن میان اینجا و تا غروب میرسن... مامان گفت پاشو جمع و جور کنیم خلاصه قرار شد شامو من بپزم دقیقا من ۴ رفتم تو آشپزخونه و ١٠ شب بیرون اومدم

نسیم ۶ بود که سرو کله اش پیدا شد و تا فهمید دایی اینا قراره بیان خیلی خوشحال شد و همین که متوجه شد یه پسر هم باهاشونه از اونجا که مرضه اذیت آزار داره گفت من اینجا میمونم و تا وقتی اینا نرن هیجا نمیرم وقتی تعارف کردم گفتم می خوام برم تو اصرار کن من بمونم به زور نگه ام دار منم گفتم باشه خلاصه نزدیکای اینکه بیان خوشگل موشگل کردیم داشتیم میوه هارو میچیدیم تا اینکه اومدن... پسره از در وارد شد تا چشمش به من خورد کپ کرد طوری که به وضوح مشخص شد کلا به همه با تعجب نگاه میکرد یه پسر خیلی مامانی مهربون و خیلی آروم از نظر قیافم خیلی به دل می نشست نسیم زیاد جلوش رژه میومد منو نیما داداشم و نسیم خیلی با هم کل کل میکردیمو میخندیدم اوون همش با تعجب نگامون میکرد روز بعد صبح مامان اینا همه رفتن بیرون قرار شد نیما روزبه (همون پسره) رو با خودش ببره شهر رو نشونش بده اول گفت یه ساعت دیگه بریم بعد گفت نمیشه حالا نریم بعد گفت نریم بمونیم خونه دایی اینا که اومدن بگیم رفتیم بعد به منو نسیم نیگاه میکرد میخندید اشاره میداد که بگین منو نبره نیما اومد گفت این یارو خیلی لوسه عین دختراس من که رفتم بیرون به درد شما دخترا میخوره ول کرد رفت ما هم نشستیم پیشش دیدیم با ما که خیلی راحت بود تا ظهر گفتیمو خندیدیم کلی باهامون گرم شد با هم غذا درست کردیم گفت میشه یه سوال بپرسم گفتم بپرس گفت من وقتی از در وارد شدم کف کردم باورم نمیشده شما اینجوری باشین یعنی خیلی باحالین بر عکس دایی که اینقدر حزب اللهیه گفت تو این سفر هر جایی هم که بردتمون همه مثه خودش بودن جز شما !!! من گفتم دایی که اصلا حزب اللهی نیست جز خانومش شاید به خاطر اوون اینطور فکری کردی!!! گفت شاید ...بعد گفت عصری خودمون ٣ تا باهم بریم بیرون ... عصر دایی گفت ۴تایی برین بیرون نیما گفت من که دختر با خودم جایی نمیبرم دوستام قراره بیان زشته روزبه گفت پس منم نمیام نیما میگفت بریم اوون میگفت باشه بعد نیما که بلند میشد یه نگاه به ما میکرد میگفت نه نمیام ما میزدیم زیره خنده بعد که دید خیلی تحت فشاره به ما اشاره کرد گفت هرجا اینا برن منم میرم فکر کنین نیما دستشو گرفت برد دمه در گفت تا تو کفشاتو پات کنی من ماشینو روشن میکنم بیچاره مجبور شد بره...

منو نسیمم رفتیم بیرون اینور اونور بعد نسیم گفت چون نتونستیم بیرون ببریمش بیا ٢تا عروسک یادگاری براش بخریم من یه سگ خریدم اوونم یه گاو خوشگل اومدم خونه گذاشتیم تو ساکش شب بهش گفتیم تو ساکتو ببین عروسکهارو که دید شکه شد خیلی خوشحال شد همش تشکر میکرد نیما میگفت بیرون که بردیمش همش تو خودش بوده وقتی داشتیم برمیگشتیم خوشحال شده بهش گفتم چیه داریم میریم خونه خوشحالی؟ خلاصه تا رسید اومد پیشه ما نسیم خیلی سر به سرش میذاشت بهش گفتیم اگه با ما میومدی خیلی بهت خوش میگذشت میگفت میدونم... منو نسیم خیلی واسش برنامه ریزی کردیم حیف که نشد...

شب منو نسیم خوابمون نمیبرد نسیم خیلی مسخره بازی در می اورد اس ام اس داد صدای خندتون تا اینجا میاد کم بخندین نسیم گفت اااااااا بیداره؟ گفت خیلی مامانیه بیا بترسونیمش گفتم بیخیال بابا گفت ببین چیکار میکنم من رو تختم خوابیدم گفتم هر چی شد پای خودت رومم برگردوندم یهو احساس کردم صدایی ازش در نمیاد برگشتم دیدم یه چیزی شبیه به جن بالا سرمه داره واسم دست تکون میدهنگران خواستم جیغ بکشم در دهنمو گرفت گفت منم نسیم جیغ نکش وای داشتم سکته میکردم گفت خواستم ببینم چقدر اثر داشت؟

خلاصه اتاق من یه در رو به حیاط داره رفت تو حیاط از پشت پنجره اتاق نیما براش دست تکون دادو اومد گفتم چی شد گفت چشاش گرد شد ولی هنوز تو شکه چند دقیقه دیگه دوباره میرم تا باورش شه چند دقیقه بعد رفت بازم آروم براش دست تکون داد اومد گفتم چی شد؟ گفت پا شد سرپا عقب عقب رفت... بار سوم نیمارو با ترس بیدار کرد لامپارو روشن کرد نسیمم زود لباساشو عوض کرد نیما اومد تو اتاق ما میزد تو سر خودش میگفت نمیذاره بخوابم ما که مرده بودیم از خنده بهش اس ام اس دادیم نترسه بخوابه صبح بیدار شدیم دیدیم رفتن خیلی حالمون گرفت بهش اس ام اس دادیم چرا بیدارمون نکردی برای خداحافظی گفت دلم نیومده وقت خداحافظی حالم خیلی میگیره ممکنه گریه ام بگیره  مام بهش گفتیم دیشب کاره ما بوده باور نمیکرد اولش دلخور شد بد کلی سر به سرمون گذاشت ....

خیلی دلمون واسش تنگ شده گفت بازم میاد مارم دعوت کرد بریم خونشون باباشم زنگ زد تشکر کرد واقعا جای تشکر داشت

 

 

شین بانو نوشت: نسیم درست بعد از عملیات رفت خونشون یه دفعه تنها شدم حالم گرفت...ناراحت

شین بانو بعد نوشت: نسیم دختر عمه ی منه خیلی شیطونه هر لحظه ممکنه دست به هر کاری بزنه شر به پا کنهخنده

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط شین بانو نظرات ()


Design By : Pichak