شین بانو
از آن جمله هایی ام که انتهایش سه نقطه می خواهد حالا هر طور که می خواهی تفسیرم کن
وقتی مامانم بود تمام مشکلاتم خلاصه میشد به اینکه کسی منو درک نمی کنه یا بی افم اذیتم میکنه نمی گم نگران بیماری مامانم نبودم ولی تمام سعی ام این بود که از اون نگهداری کنم از معدود کسایی بودم که تو خونه بیشتر از اونچه که انتظار می رفت مسئولیت رو دوشم بود شاید به این خاطر که مامان از هر کسی بیشتر منو کارای منو قبول داشت طوری که می گفت شین بانو تنها تکیه گاه منه اگه نبود به این اعتقاد می رسیدم که هیچ خدایی ندارم... حالا تقریبا 1 سال از رون روزای با هم بودنمون می کذره ودرست وقتی بابام از اون اتاق لعنتی بیمارستان اومد بیرون و گفت تموم کرد شین بانو هم تموم کرد اون شین بانو شاد و شیطونو سر به هوا هم برای همیشه تموم شد و من امروز یه شین بانویی تنها و با کوله باری از غم و باری از مسئولیت...
امروز شکستم ! با همه ی تلاشم با همه ی از خود گذشتگیم شکستم یادمه از وقتی چشم باز کردم مادرم هم مادرم بود هم پدرم ! پدرم بود اما فقط حضور داشت مامان هم سر کار می رفت هم تند و تند کارای خونه رو انجام میداد هم خرید می رفت هم به مدرسه و دانشگاه و کارو بار ما میرسید هیچوقت استراحت نمی کرد همه می گفتن اون باید یه مرد میشد خودشم می گفت هیچ وقت احساس نمی کنم پدرت شوهرمه بلکه اونو مثه شما میبینم بابا اهل کار نبود الانم نیست مامان خیلی پرتوقعش کرده بود می خوردو می خوابید بعضی وقتام می رفت سر کار اما فقط یه مدت بود بازم ول میکرد مامان می گفت دلمو بهش خوش نمی کنم فقط باشه اونم به خاطر شما وقتی بچه بودم یادمه که چقدر مامان غصه می خورد چقدر بابا اذیتش می کرد ولی اون طاقت آوردو رو حرفش موند و مارو با سر بلندی بزرگ کرد هیچ وقت هیچ کمبودی برامون نذاشت اون از بس که کار میکرد همیشه مریض بود تا همین آخرا دیگه عین یه ماشین که مرتب کار کرده و دیگه نمیکشه بیماریش اوت کرد این چند سال آخر انگار بابا فهمیده بود که مامان چه زجری کشیده تازه داشت میدید که چه کارایی انجام داده چه وظایفی از روی دوش بابا ورداشته و خودش به دوش کشیده دیگه باهاش مهربونی می کرد مهربونی که هیچی واسه مامان نبود ولی اینقدر دل رحم بود که دلش به حال بابا می سوخت مامان واسه ما زندگی ساخت الان هر چی که داریم مال اونه خونه ماشین همه چی حتی منبع درآمدی که بعد از مرگشم واسمون گذاشته که چشم به دست بابا نباشیم به قول خودش بابا وقتی با مامان ازدواج کرد خودش بود و لباس تنش خیلی چیزای دیگه هست که جایز نیست اینجا مطرح کنم خیلی که اگه بگم به خداوندی خدا اشکتون درمیاد خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنین راجع به بابا رفتارش و کاراش راجع به مامان فداکاریاش کاراش از خودگذشتگیاش صبوریاش ... مامان من بیشتر از 100 مادر زحمت کشید درد کشید و دم نزد اینقدر مهربونو موُمن بود که هر دعایی میکرد ردخور نداشت چون همیشه بود هیچ وقت فکر نمیکردم با رفتنش همه چیزمو حتی آیندمو از دست بدم! وقتی رفت بیشترین ضربه رو بابا خورد بعد از رفتنش اعتراف کرد که هم زنشو هم مادرشو از دست داده
اینارو گفتم که اینو بگم قبلنا مامان از فامیل شنیده بود که اون زمونا بابا با دختر همسایه دیوار به دیوارشون خاطرخوای هم بودن طوری که آوزشون محله و فامیل و دوست و آشنا رو میگیره بعد که بابا میره خواستگاری بابای دختره شرط میزاره که بابا یه کامیون پول بش بده تا اون راضی به این ازدواج شه بابا هرکاری میکنه باباش راضی نمیشه کدخدا میارن دوست آشنا هر راهی میزارن بابای دختره میگه الا بلا یه کامیون پول میخواد و اینطور میشه که اون ازدواج سر نمیگیره بابا بعد از کلی افسردگی بعد از چند سال با مامان آشنا میشه البته بگم اون زمونا بابا خیلی خوشگل و خوش تیپ بوده کلی ام خاطر خواه داشته طوری که حتی یکیشون تا همین الان ازدواج نکرده...
بابا هیچ وقت عادت نداره طرف زنی بره اینو کاملاً میدونم چون هیچ زمانی اینکارو نکرده بود!
چند روزی میشد که بابا مشکوک میزد تحت هیچ عنوان گوشیشو از خودش جدا نمیکرد به صورت ممتد هر شب گوشیش زنگ می خورد و یه دفعه غیبش میزد و می رفت جایی که کسی نباشه و بتونه به راحتی حرف بزنه که اینا همه از چشم من دور نبود و احساسی غریب بهم می گفت که یه بوهایی میاد که زیاد خوشایند نیست 4شنبه ی هفته پیش بود محل کارم بودم ( حدوداً 5 ماهی میشه که استخدام یکی از سازمان های دولتی شدم و در حال حاضر مسئول انفورماتیک هستم ) یه خانومه از در اومد و یک راست روبروی من نشست بعد از چند مین رفت بعد از رفتن اون همکارم اومدو گفت این خانومه از من پرسید که خانومه فلانی کیه و لطفاً بهش نگین من چند لحظه ای ببینمش من کنجکاو شدم بدونم کیه ولی همچین اهمیت خاصی برام نداشت که طولی نکشید و خانومه زنگ زد به موبایلم و خیلی محترمانه باهام احوالپرسی کرد و خودشو اینجور معرفی کید که من فلانی هستم و پدرت اولین خواستگار من بوده اون به فامیلی خودشو معرفی کرد ولی من نا خودآگاه ذهنم به طرف خانومی رفت که سالها پیش با پدرم عاشق هم بودن حس عجیبی داشتم نمیتونم توصیف کنم ولی خیلی حس غریبی بود بعد گفت مدتیه که دنبال یه دختر خوب میگرده برای پسرش و بعد از کلی پرس و جو سرنوشت منو جلوی راهش قرار داده و خواست که اگه نامزدی یا کسی خاصی در نظرم نیست اجازه بدم هر جایی که خودم راحتم با هم صحبت کنیم من با خانومه! من گفتم که به غیر از اینکه هیچ کس خاصی رو در نظر ندارم هیچ قصد ازدواج ندارم به دلیل یک سری مسائل خلاصه از اون اصرار و از من انکار بلاخره به ناچار خواستم بره محل کار خواهرم با اون صحبت کنه که با توجه به قراری که گذاشتیم نرفت و من به شدت مشکوک شدم ولی صبر کردم تا ببینم چی میشه و همچنان باب رو زیر نظر داشتم تا اینکه یه روز صبح که می خواستم برمسر کار گوشیه بابا ر اتفاقی روی میز دیدم و با اینکه کار درستی نمیدونستم اونو چک کردم و دیدم که تمام اون ساعتهایی رو که گوشیه باب زنگ می خورد و من به ذهنم سپرده بودم یه شماره بود به اسم ماهان و اس ام اسایی بود با محتوایی شب بخیر و تو هر شب زود می خوابیو من بیدارمو در این حد با این فکر که ما هیشکیو تو دوست و فامیل و آشنا به اسم ماهان نداریم شماره رو ورداشتم از محل کارم زنگ زدم و وانمود کردم اشتباه گرفتم صدا صدای خودش بود همون خانومه شک نداشتم اونم منو شناخت ولی به روی خودش نیاورد و وقتی که می خواستم قطع کنم پرسید فقط بگو این شماره منو از کجا گیر آوردی گفتم حالا... و قطعش کردم حالم به شدت بد شد طوری که رنگ و روم رفت و فشارم افتاد باور نمیکردم شاید هزارتا فکر جورواجور زد به ذهنم حتی اینکه این فقط یه نقشه است که بابا منو از سر راهش ورداره خیلی آشفته بودم طوری که ردم کردن خونه ولی من یکراست رفتم خونه عموم و موضوع رو با اونا در میون گذاشتم خوشبختانه خانواده ی پدریم تحصیل کرده اند و با دید باز تصمیم گرفتن بیشتر از موضوع سر در بیارن و از من خواستن بیشتر حواسمو جمع کنم تا مطمئن شم و بعد به فکر یه راه چاره بگردیم....
اون شب خیلی بی مقدمه به بابا گفتم تو سالها پیش اولین خواستگار کی بودی سعی کرد نشون بده سر از حرفام در نمیاره گفت چطور مگه گفتم طلا میشناسی ؟ چند روز پیش اومده بود خواستگاری ولی وقتی بهش گفتم بره با خواهرم حرف بزنه غیبش زد گفت آدرس محل کار منو از فلانی گرفته در صورتی که هیچ کسی جز خانواده خودمون آدرس اونجارو نداره خیلی تعجب آوره که من تیز تر از این حرفام و فکر میکنم این خواستگاری یه بهونست و اون به خاطر چیز دیگه ای جلو اومده و بعید میدونم به خاطر این باشه بابا خیلی رنگش پریده بود کاملا مشخص بود که ترسیده بود و خیلی تعجب کرده بود گفتم اون طلاق گرفته گفت نه شوهرش مرده 3 تا پسر داره که یکیشون فلجه گفت تو اشتباه کردی تو پدر داری برادر عمو چرا بهش گفتی بره با خواهرت حرف بزنه گفتم مادر ندارم و الان تنها کسی که می تونه جای مادرمو بگیره خواهر بزرگترمه رفتم توی اتاق و درو محکم بستم فرداش یعنی همین دیروز خانومه زنگ زد گفت دمه در سازمانه و برم پایین رفتم خیلی خیلی خانومه محترمی بود خیلی با مهربونی ازم معذرت خواهی کرد که نتونسته بره با خواهرم حرف بزنه دلیلشم قلب دردش بود بعد عین حرفای بابامو زد گفت تو پدر داری برادر داری و عمو من بهتر دیدم که حضوراً بیام خونتون و با خودتو پدرتو خانوادت صحبت کنم عکس بچه هاشو هم نشونم داد وقتی پرسیدم اسمت کیه گفت طلا و من مطمئن شدم خودشه وقتی رفت به عمو زنگ زدم گفت اگه دوست نداری الان زنگ بزن بگو من فکرامو کردم روز اولم گفتم که قصد ازدواج ندارم لطفا دیگه اصرار نکنین و محل کار منم نیاین به طلا زنگ زدم گفتم خیلی اصرار میکرد ولی من جدی حرف زدم در آخر دید که فایده ای نداره گفت اگه یوقت پشیمون شدی من به عنوان یه دوست در خدمتتم ظهر رفتم خونه خیلی سرسنگین با بابا حرف زدم یه لحظه گوشیشو نگاه کردم دیدم درست بعد ساعتی که من زنگ زدم به بابا زنگ زده هیچی به روی خودم نیاوردم غروب بابا پرسید تو حرفی با من نداری گفتم نه گفت هیچی نمیخوای به من بگی گفتم نه گفت مطمئنی گفتم آره بعد گفت ولی من یه چیزایی شنیدم گفتم پس وقتی بهت زنگ میزنن و میگن موضوع رو دلیلی نداره بپرسی همه چیو بهش گفتم حتی رابطشو با اون زن قسم خورد که فقط اون زمون خواستگارش بوده و اگه زن بدی بود 10 سال شوهرش مرده توی این 10 سال میومد طرفش گفت به خاطر منه که بهش زنگ میزنه گفتم آره ه ه ه به خاطر منه که بهت اس ام اس میده بابا من چند روز زیر نظرت دارم و از همه چی خبر دارم هر چیزی که فکر میکنی من نمیدونم میدونم همه چیزو مامان واسم تعریف کرده گفتم من اونو جواب کردم اگه زنگ بزنه دیگه جوابش نمیدم تو هم اگه راست میگی دیگه جوابشو نده گفت باشه گفتم تحت هیچ عنوان و اگه واقعا اینطور باشه دیگه هیچ دلیلی نداره زنگ بزنه بعد کلی جرو بحث کردیم مسائل گذشته رو وسط کشیدیم گفت اون آدرس منو داده بهش گفته منو دخترم رابطمون با هم خوب نیست با خودش حرف بزن گفتم من اصلا قصد ازدواج ندارم گفت ما هم اصلا دلمون نیس تو ازدواج کنی و اگه زمانی ازدواج کنی بری دیدارتو به قیامت میندازم البته اینو واسه ازدواج کردنم نگفت بلکه اون همیشه میگه که من دخترش نیستم برای همین اینو گفت بعد از کلی دعوا و جرو بحث گفت من دیوونه ایم که دارم با شما زندگی میکنم خواستم بگم میتونی زندگی نکنی همون طور که تا الان از پس خودمون بر اومدیم الان به بعدم می تونیم که هنوز دهن وا نکرده بودم زنگ در به صدا دراومد و مهمون واسمون اومد بابا الان قهره و لب به غذایی که من درست کردم نزده و از این به بعدم نمیزنه حتی وقتی مهمون اومد سر سفره ننشست البته این عادت همیشگیشه اون زمونم که مامان بود دعواشون که میشد غذا نمی خورد دیگه هیچی نگفتیم ....
دارم دیوونه میشم از اینکه بابا زن بگیره ناراحت نیستم ولی نمی تونم قبول کنم یه زن بیاد و بشینه روی زحماته مامانم خواهش میکنم راهنماییم کنین واقعا احتیاج به کمک دارم !
| Design By : Pichak |

