﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>شین بانو</title>
    <description>از آن جمله هایی ام که انتهایش سه نقطه می خواهد حالا هر طور که می خواهی تفسیرم کن</description>
    <link>http://shinbanu.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>شین بانو</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 21 Jun 2011 05:48:48 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>صحبت آخر !</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;از همه که حتی با یک جمله سعی در رفع مشکل من داشتند خیلی خیلی ممنونم واقعا استفاده کردم خصوصاً&amp;nbsp; "ک" عزیز که همه ی تلاششو کرده بود که بتونه نظرمو عوض کنه به نظر درستر از همین جا ازش تشکر میکنم..&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;با دایی مشورت کردم دایی من بیشتر از اینکه دایی من باشه دوست صمیمیه منه بهترین دوستمه خیلی راهنماییم کرد و باهام صحبت کرد گفت که اول و آخر بابات باید این کارو انجام بده شماها فردا میرین سر خونه زندگیتون قرار شد خودم مستقیم با بابا حرف بزنم روز قبل از مشورت با دایی متوجه شدم داداشام از موضوع بی اطلاع نیستن ولی به خاطر ناراحتی من سکوت کردن و دلیل بد رفتاری به بابا رو این میدونستن و گفتن زندگیش به ما مربوط نیست ولی غیرتشون اجازه نمیده کسی جا پای مامان بزاره و تا زمانی حرمتارو نگه میدارن که بابا پاشو از گلیمش فراتر نزاره خلاصه با همه ی این حرفا قرار شد اینطور بابا حرف بزنم که ما سه تا بدون دخالت هیچکس با هم صحبت کردیم و مشکلی با این قضیه نداریم ولی از نظر عاطفی نمیتونیم شخص دیگه ای رو توی زندگیمون قبول کنیم دایی گفت بحث مادیاتو زندگی مامانو این حرفارو نکنم چون اینطور فقط باعث دشمن تراشی میشه و بگم که حتی اگه ازدواج کنه ما هم در مراسمش شرکت می کنیم هم بعدها به خونش میریم واسه دیدار و یادمون نمیره که اون همیشه بابامونه خلاصه عصر اون روز من خونه رفتم و از تنهایی استفاده کردم و سعی کردم حرفامو بزنم اولش قبول نمیکرد باهام حرف بزنه ولی من محکم ولی با احترام حرفامو زدم بابا قسم خورد به روح مامانش که رابطشون به خاطر من بوده و بابا مخالفت کرده و اون با اصرار خواسته نظر خودمو بپرسه و الان دیگه باهاش رابطه ای نداره و قسم خورد که هیچ وقت نه زن میگیره نه خیالشو داشته بعد از کلی بحث با اطمینان اینارو گفت ولی همچنان با من قهر بود تا هفته ی گذشته که سه شنبه صبح بهم خبر دادن مادر مامانم هم با همه ی مهربونیش مارو تنها گذاشت و غم سنگینیو به دوشمون گذاشت و فقط یادشو برامون به یادگار گذاشت ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shinbanu.persianblog.ir/post/43</link>
      <author>شین بانو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=261235&amp;postID=7135593</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-261235.post-7135593</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Jun 2011 05:48:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این پست با همه ی پستام فرق میکنه خیلی احتیاج به راهنمایی دارم !</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 10pt; direction: rtl; line-height: normal; unicode-bidi: embed; text-align: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;"&gt;&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;وقتی مامانم بود تمام مشکلاتم خلاصه میشد به اینکه کسی منو درک نمی کنه یا بی افم اذیتم میکنه نمی گم نگران بیماری مامانم نبودم ولی تمام سعی ام این بود که از اون نگهداری کنم از معدود کسایی بودم که تو خونه بیشتر از اونچه که انتظار می رفت مسئولیت رو دوشم بود شاید به این خاطر که مامان از هر کسی بیشتر منو کارای منو قبول داشت طوری که می گفت شین بانو&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;تنها تکیه گاه منه اگه نبود به این اعتقاد می رسیدم که هیچ خدایی ندارم... حالا تقریبا 1 سال از رون روزای با هم بودنمون می کذره ودرست وقتی بابام از اون اتاق لعنتی بیمارستان اومد بیرون و گفت تموم کرد شین بانو هم تموم کرد اون شین بانو&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;شاد و شیطونو سر به هوا هم برای همیشه تموم شد و من امروز یه شین بانویی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;تنها و با کوله باری از غم و باری از مسئولیت...&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;h1&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="font-family: comic sans ms,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: helvetica;"&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 10pt; direction: rtl; line-height: normal; unicode-bidi: embed; text-align: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto; mso-outline-level: 1;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;Helvetica&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-font-kerning: 18.0pt;" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-font-kerning: 18.0pt; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;" lang="AR-SA"&gt;امروز شکستم ! با همه ی تلاشم با همه ی از خود گذشتگیم شکستم یادمه از وقتی چشم باز کردم مادرم هم مادرم بود هم پدرم ! پدرم بود اما فقط حضور داشت مامان هم سر کار می رفت هم تند و تند کارای خونه رو انجام میداد هم خرید می رفت هم به مدرسه و دانشگاه و کارو بار ما میرسید هیچوقت استراحت نمی کرد همه می گفتن اون باید یه مرد میشد خودشم می گفت هیچ وقت احساس نمی کنم پدرت شوهرمه بلکه اونو مثه شما میبینم بابا اهل کار نبود الانم نیست مامان خیلی پرتوقعش کرده بود می خوردو می خوابید بعضی وقتام می رفت سر کار اما فقط یه مدت بود بازم ول میکرد مامان می گفت دلمو بهش خوش نمی کنم فقط باشه اونم به خاطر شما وقتی بچه بودم یادمه که چقدر مامان غصه می خورد چقدر بابا اذیتش می کرد ولی اون طاقت آوردو رو حرفش موند و مارو با سر بلندی بزرگ کرد هیچ وقت هیچ کمبودی برامون نذاشت اون از بس که کار میکرد همیشه مریض بود تا همین آخرا دیگه عین یه ماشین که مرتب کار کرده و دیگه نمیکشه بیماریش اوت کرد این چند سال آخر انگار بابا فهمیده بود که مامان چه زجری کشیده تازه داشت میدید که چه کارایی انجام داده چه وظایفی از روی دوش بابا ورداشته و خودش به دوش کشیده دیگه باهاش مهربونی می کرد مهربونی که هیچی واسه مامان نبود ولی اینقدر دل رحم بود که دلش به حال بابا&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;Helvetica&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-font-kerning: 18.0pt;" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-font-kerning: 18.0pt; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;" lang="AR-SA"&gt; می سوخت مامان واسه ما زندگی ساخت الان هر چی که داریم مال اونه خونه ماشین همه چی حتی منبع درآمدی که بعد از مرگشم واسمون گذاشته که چشم به دست بابا نباشیم به قول خودش بابا وقتی با مامان ازدواج کرد خودش بود و لباس تنش خیلی چیزای دیگه هست که جایز نیست اینجا مطرح کنم خیلی که اگه بگم به خداوندی خدا اشکتون درمیاد خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنین راجع به بابا رفتارش و کاراش راجع به مامان فداکاریاش کاراش از خودگذشتگیاش صبوریاش ... مامان من بیشتر از 100 مادر زحمت کشید درد کشید و دم نزد اینقدر مهربونو موُمن بود که هر دعایی میکرد ردخور نداشت چون همیشه بود هیچ وقت فکر نمیکردم با رفتنش همه چیزمو حتی آیندمو از دست بدم! وقتی رفت بیشترین ضربه رو بابا خورد بعد از رفتنش اعتراف کرد که هم زنشو هم مادرشو از دست داده &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 10pt; direction: rtl; line-height: normal; unicode-bidi: embed; text-align: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;" lang="AR-SA"&gt;اینارو گفتم که اینو بگم قبلنا مامان از فامیل شنیده بود که اون زمونا بابا با دختر همسایه دیوار به دیوارشون خاطرخوای هم بودن طوری که آوزشون محله و فامیل و دوست و آشنا رو میگیره بعد که بابا میره خواستگاری بابای دختره شرط میزاره که بابا یه کامیون پول بش بده تا اون راضی به این ازدواج شه بابا هرکاری میکنه باباش راضی نمیشه کدخدا میارن دوست آشنا هر راهی میزارن بابای دختره میگه الا بلا یه کامیون پول میخواد و اینطور میشه که اون ازدواج سر نمیگیره بابا بعد از کلی افسردگی بعد از چند سال با مامان آشنا میشه البته بگم اون زمونا بابا خیلی خوشگل و خوش تیپ بوده کلی ام خاطر خواه داشته طوری که حتی یکیشون تا همین الان ازدواج نکرده...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 10pt; direction: rtl; line-height: normal; unicode-bidi: embed; text-align: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;" lang="AR-SA"&gt;بابا هیچ وقت عادت نداره طرف زنی بره اینو کاملاً میدونم چون هیچ زمانی اینکارو نکرده بود!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 10pt; direction: rtl; line-height: normal; unicode-bidi: embed; text-align: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;" lang="AR-SA"&gt;چند روزی میشد که بابا مشکوک میزد تحت هیچ عنوان گوشیشو از خودش جدا نمیکرد به صورت ممتد هر شب گوشیش زنگ می خورد و یه دفعه غیبش میزد و می رفت جایی که کسی نباشه و بتونه به راحتی حرف بزنه که اینا همه از چشم من دور نبود و احساسی غریب بهم می گفت که یه بوهایی میاد که زیاد خوشایند نیست 4شنبه ی هفته پیش بود محل کارم بودم ( حدوداً 5 ماهی میشه که استخدام یکی از سازمان های دولتی شدم و در حال حاضر مسئول انفورماتیک هستم ) یه خانومه از در اومد و یک راست روبروی من نشست بعد از چند مین رفت بعد از رفتن اون همکارم اومدو گفت این خانومه از من پرسید که خانومه فلانی کیه و لطفاً بهش نگین من چند لحظه ای ببینمش من کنجکاو شدم بدونم کیه ولی همچین اهمیت خاصی برام نداشت که طولی نکشید و خانومه زنگ زد به موبایلم و خیلی محترمانه باهام احوالپرسی کرد و خودشو اینجور معرفی کید که من فلانی هستم و پدرت اولین خواستگار من بوده اون به فامیلی خودشو معرفی کرد ولی من نا خودآگاه ذهنم به طرف خانومی رفت که سالها پیش با پدرم عاشق هم بودن حس عجیبی داشتم نمیتونم توصیف کنم ولی خیلی حس غریبی بود بعد گفت مدتیه که دنبال یه دختر خوب میگرده برای پسرش و بعد از کلی پرس و جو سرنوشت منو جلوی راهش قرار داده و خواست که اگه نامزدی یا کسی خاصی در نظرم نیست اجازه بدم هر جایی که خودم راحتم با هم صحبت کنیم من با خانومه! من گفتم که به غیر از اینکه هیچ کس خاصی رو در نظر ندارم هیچ قصد ازدواج ندارم به دلیل یک سری مسائل خلاصه از اون اصرار و از من انکار بلاخره به ناچار خواستم بره محل کار خواهرم با اون صحبت کنه که&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;Helvetica&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman';" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;" lang="AR-SA"&gt;با توجه به&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;Helvetica&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman';" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;" lang="AR-SA"&gt;قراری که گذاشتیم نرفت و من به شدت مشکوک شدم ولی صبر کردم تا ببینم چی میشه و همچنان باب رو زیر نظر داشتم تا اینکه یه روز صبح که می خواستم برمسر کار گوشیه بابا ر اتفاقی روی میز دیدم و با اینکه کار درستی نمیدونستم اونو چک کردم و دیدم که تمام اون ساعتهایی رو که گوشیه باب زنگ می خورد و من به ذهنم سپرده بودم یه شماره بود به اسم ماهان و اس ام اسایی بود با محتوایی شب بخیر و تو هر شب زود می خوابیو من بیدارمو در این حد با این فکر که ما هیشکیو تو دوست و فامیل و آشنا به اسم ماهان نداریم شماره رو ورداشتم از محل کارم زنگ زدم و وانمود کردم اشتباه گرفتم صدا صدای خودش بود همون خانومه شک نداشتم اونم منو شناخت ولی به روی خودش نیاورد و وقتی که می خواستم قطع کنم پرسید فقط بگو این شماره منو از کجا گیر آوردی گفتم حالا... و قطعش کردم حالم به شدت بد شد طوری که رنگ و روم رفت و فشارم افتاد باور نمیکردم شاید هزارتا فکر جورواجور زد به ذهنم حتی اینکه این فقط یه نقشه است که بابا منو از سر راهش ورداره خیلی آشفته بودم طوری که ردم کردن خونه ولی من یکراست رفتم خونه عموم و موضوع رو با اونا در میون گذاشتم خوشبختانه خانواده ی پدریم تحصیل کرده اند و با دید باز تصمیم گرفتن بیشتر از موضوع سر در بیارن و از من خواستن بیشتر حواسمو جمع کنم تا مطمئن شم و بعد به فکر یه راه چاره بگردیم....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 10pt; direction: rtl; line-height: normal; unicode-bidi: embed; text-align: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;" lang="AR-SA"&gt;اون شب خیلی بی مقدمه به بابا گفتم تو سالها پیش اولین خواستگار کی بودی سعی کرد نشون بده سر از حرفام در نمیاره گفت چطور مگه گفتم طلا میشناسی ؟ چند روز پیش اومده بود خواستگاری ولی وقتی بهش گفتم بره با خواهرم حرف بزنه غیبش زد گفت آدرس محل کار منو از فلانی گرفته در صورتی که هیچ کسی جز خانواده خودمون آدرس اونجارو نداره خیلی تعجب آوره که من&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;Helvetica&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman';" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;" lang="AR-SA"&gt;تیز تر از این حرفام و فکر میکنم&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;Helvetica&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman';" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica;" lang="AR-SA"&gt;این خواستگاری یه بهونست و اون به خاطر چیز دیگه ای جلو اومده و بعید میدونم به خاطر این باشه بابا خیلی رنگش پریده بود کاملا مشخص بود که ترسیده بود و خیلی تعجب کرده بود گفتم اون طلاق گرفته گفت نه شوهرش مرده 3 تا پسر داره که یکیشون فلجه گفت تو اشتباه کردی تو پدر داری برادر عمو چرا بهش گفتی بره با خواهرت حرف بزنه گفتم مادر ندارم و الان تنها کسی که می تونه جای مادرمو بگیره خواهر بزرگترمه رفتم توی اتاق و درو محکم بستم فرداش یعنی همین دیروز خانومه زنگ زد گفت دمه در سازمانه و برم پایین رفتم خیلی خیلی خانومه محترمی بود خیلی با مهربونی ازم معذرت خواهی کرد که نتونسته بره با خواهرم حرف بزنه دلیلشم قلب دردش بود بعد عین حرفای بابامو زد گفت تو پدر داری برادر داری و عمو من بهتر دیدم که حضوراً بیام خونتون و با خودتو پدرتو خانوادت صحبت کنم عکس بچه هاشو هم نشونم داد وقتی پرسیدم اسمت کیه گفت طلا و من مطمئن شدم خودشه وقتی رفت به عمو زنگ زدم گفت اگه دوست نداری الان زنگ بزن بگو من فکرامو کردم روز اولم گفتم که قصد ازدواج ندارم لطفا دیگه اصرار نکنین و محل کار منم نیاین به طلا زنگ زدم گفتم خیلی اصرار میکرد ولی من جدی حرف زدم در آخر دید که فایده ای نداره گفت اگه یوقت پشیمون شدی من به عنوان یه دوست در خدمتتم ظهر رفتم خونه خیلی سرسنگین با بابا حرف زدم یه لحظه گوشیشو نگاه کردم دیدم درست بعد ساعتی که من زنگ زدم به بابا زنگ زده هیچی به روی خودم نیاوردم غروب بابا پرسید تو حرفی با من نداری گفتم نه گفت هیچی نمیخوای به من بگی گفتم نه گفت مطمئنی گفتم آره بعد گفت ولی من یه چیزایی شنیدم گفتم پس وقتی بهت زنگ میزنن و میگن موضوع رو دلیلی نداره بپرسی همه چیو بهش گفتم حتی رابطشو با اون زن قسم خورد که فقط اون زمون خواستگارش بوده و اگه زن بدی بود 10 سال شوهرش مرده توی این 10 سال میومد طرفش گفت به خاطر منه که بهش زنگ میزنه گفتم آره ه ه ه به خاطر منه که بهت اس ام اس میده بابا من چند روز زیر نظرت دارم و از همه چی خبر دارم هر چیزی که فکر میکنی من نمیدونم میدونم همه چیزو مامان واسم تعریف کرده گفتم من اونو جواب کردم اگه زنگ بزنه دیگه جوابش نمیدم تو هم اگه راست میگی دیگه جوابشو نده گفت باشه گفتم تحت هیچ عنوان و اگه واقعا اینطور باشه دیگه هیچ دلیلی نداره زنگ بزنه بعد کلی جرو بحث کردیم مسائل گذشته رو وسط کشیدیم گفت اون آدرس منو داده بهش گفته منو دخترم رابطمون با هم خوب نیست با خودش حرف بزن گفتم من اصلا قصد ازدواج ندارم گفت ما هم اصلا دلمون نیس تو ازدواج کنی و اگه زمانی ازدواج کنی بری دیدارتو به قیامت میندازم البته اینو واسه ازدواج کردنم نگفت بلکه اون همیشه میگه که من دخترش نیستم برای همین اینو گفت بعد از کلی دعوا و جرو بحث گفت من دیوونه ایم که دارم با شما زندگی میکنم خواستم بگم میتونی زندگی نکنی همون طور که تا الان از پس خودمون بر اومدیم الان به بعدم می تونیم که هنوز دهن وا نکرده بودم زنگ در به صدا دراومد و مهمون واسمون اومد بابا الان قهره و لب به غذایی که من درست کردم نزده و از این به بعدم نمیزنه حتی وقتی مهمون اومد سر سفره ننشست البته این عادت همیشگیشه اون زمونم که مامان بود دعواشون که میشد غذا نمی خورد دیگه هیچی نگفتیم ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 10pt; direction: rtl; line-height: normal; unicode-bidi: embed; text-align: right; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; font-family: &amp;quot;Helvetica&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman';" lang="AR-SA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;span style="font-size: 12pt; color: black; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;2  Kamran&amp;quot;; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ascii-font-family: Helvetica; mso-hansi-font-family: Helvetica; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA;" dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;دارم دیوونه میشم از اینکه بابا زن بگیره ناراحت نیستم ولی نمی تونم قبول کنم یه زن بیاد و بشینه روی زحماته مامانم خواهش میکنم راهنماییم کنین واقعا احتیاج به کمک دارم !&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h1&gt;</description>
      <link>http://shinbanu.persianblog.ir/post/42</link>
      <author>شین بانو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=261235&amp;postID=6966462</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-261235.post-6966462</guid>
      <pubDate>Sun, 29 May 2011 04:24:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بحث!</title>
      <description>&lt;p&gt;هر روز یه تصمیم یه فکر یه اعصاب خردی آخه من چیکار کنم که تو هنوز تکلیفت با خودت معلوم نیست؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه&amp;nbsp;روز برمیگردی میگی اگه بخوای تنهام بذاری تا اون سر دنیا دنبالت میام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه باهام نباشی دوتامونو میکشم (خیلی جالبه)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه روز میگی ما به درد هم نمی خوریم بهتره جدا شیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه روز میگی هیچوقت ازدواج نکنیم ولی تا آخر عمر با هم باشیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه روز میگی میخوام با خانوادم صحبت کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه روز میگی من یادم نمیاد چیزی راجع به ازدواج گفته باشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی هم میگم آخه مرد حسابی من دخترم که نمیشه هر روز یه تصمیم واسم بگیری چرا می خوای با زندگیم بازی کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میگی چون اخلاقت گ.ه چون خری زبون نفهمی خلاصه همه جور توهینی به من میکنی بعد میگی فکرشو کردی من به دردت نمی خورم چون تو یکیو می خوای تو سری خور باشه رو حرفت حرف نزنه فقط فقط بگه چشم تازه میگی کتکم میزنی نباید صدام دراد خلاصه همه چی به نفع تو میگم خوب حالا اینا همه که گفتی واسه چی این اعتقاداته؟ میگی چون زن ناقص العقلِ بعد کلی بحثمون بالا میگیره تمامه خیانتاتو تو سرت میزنم تمامه بدیهایی که در حقم کردی همه ی بی احترامی ها توهین ها بعد تو میگردی یه نقطه ضعف از من پیدا کنی اینقدر مسئله رو می پیچونی تا یه چیز خیلی پیش و پا افتادرو پیدا میکنی و اینقدر پرو بال میدی که بزرگ شه بعد من از بحث زیاد خسته میشم میگم معذرت من اشتباه کردم و قبول دارم دیگه تمومش کنیم میگی من اصلاً از کارام پشیمون نیستم و گوشیو قطع میکنی و با وقاحت تمام اس میدی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خودت اخلاقت همه چیزت خسته شدم. فکر یه راه جدایی باش. شب خوش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شین بانو نوشت: جوابشو ندادم واقعاً نمی دونم چیکار کنم&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" border="0" alt="آخ" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shinbanu.persianblog.ir/post/40</link>
      <author>شین بانو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=261235&amp;postID=6480773</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-261235.post-6480773</guid>
      <pubDate>Wed, 16 Mar 2011 05:29:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به یاد مادرم...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: verdana,geneva;"&gt;فرشته، اومدی از دور، چطوره حال و احوالت؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman,times;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: verdana,geneva;"&gt;یکم تن خسته ی راهی، غباره رو پر و بالت! &lt;br /&gt;فرشته ،اومدی از دور، ببین از شوق تابیدم ! &lt;br /&gt;می دونستم می آی حالا، تو رو من خواب می دیدم! &lt;br /&gt;چه خوبه اومدی پیشم، تو هستی این یه تسکینه ! &lt;br /&gt;چقدر آرامشت خوبه ، چقدر حرفات شیرینه ! &lt;br /&gt;فرشته ، آسمون انګار، خلاصه س تو دو تا بالت! &lt;br /&gt;تو می ګی آخرش یک شب ، میان از ماه دنبالت ! &lt;br /&gt;میان، می ری ، نمی مونی ، تو مال آسمونایی ! &lt;br /&gt;زمین جای قشنګی نیست ، برای تو که زیبایی ! &lt;br /&gt;تو می ری...آره می دونم ! نمی ګم که بمون پیشم! &lt;br /&gt;ولی تا لحظه رفتن، یه عالم عاشقت می شم !&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shinbanu.persianblog.ir/post/39</link>
      <author>شین بانو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=261235&amp;postID=6422714</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-261235.post-6422714</guid>
      <pubDate>Sat, 05 Mar 2011 06:37:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آمادگی هیچیو ندارم</title>
      <description>&lt;p&gt;واقعا آمادگیشو ندارم که بنویسم&amp;nbsp;نمیتونم به یاد بیارم چی شد و من چقدر تنها شدم ... هیچی ندارم نه روحیه نه فکری جز مامان نه امیدی هیچی ... درکم کنین درک کنین که من کسی ام که مادرشو همه کسشو عزیزترینشو تو بغل خودش از دست داد کسی که مامانشو جلوی چشماش خاک کردن و همه وجودش با خاک کردن مامانش خاک شد....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shinbanu.persianblog.ir/post/38</link>
      <author>شین بانو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=261235&amp;postID=5612788</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-261235.post-5612788</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Sep 2010 14:22:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من دیگر مادر ندارم...</title>
      <description>&lt;p&gt;مادرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp; عشقم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; زندگیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; آوازم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;عمرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دنیام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;مُرد&amp;nbsp;!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shinbanu.persianblog.ir/post/36</link>
      <author>شین بانو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=261235&amp;postID=5487905</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-261235.post-5487905</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Aug 2010 12:57:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رابطه..</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://pic0.picsorlinks.com/ph_or_26188_6282fc9.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی یه رابطه رو شروع می کنی هر چند هم نخوای که جلوتر بری یه حس که بهش می گن عشق! تورو جلو می بره درست شبیه به یه آهنربا خوب حتی لذت مختص به خودش رو هم داره تا اینجا همه چی خوب پیش میره و دو نفر اشتیاقشون نسبت به هم روز به روز بیشتر میشه به عقیدهُ من اگه هر دو نفر واقعاً به عشق رسیده باشن رابطهُ س..&amp;nbsp; دیگه به معنی س.. نیست در واقع باید بهش گفت عشق بازی!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو جامعهُ ما هر چیزی که احساس ما رو دخیل کنه بهش می گن حرام یا به نحوی سرکوبش می کنن یا مجبورمون می کنن سرکوبش کنیم یا به یه حس بد و کاملاً بد تبدیلش می کنن!! خوب همین باعث شده همهُ جوونا نسبت به هر چیزی شک برانگیز باشن حتی همین رفتار باعث افسردگیه هر چه بیشتر اونا بشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظر من وقتی دو نفر اونم واقعا به هم علاقه مندن و فکرو ذکرشون مال همه و همه جوره قاطی میشن خوب طبیعت باعث همین رابطه میشه اوونا حتی هر چند هم از هم دوری کنن باز هم به طرف هم کشیده میشن چون عشق بین اوونا حکم فرما میکنه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا کجای این کار اشتباست؟ مگه حتما باید خطبه ای خونده بشه وقتی خدا&amp;nbsp; خودش همه چیو میدونه؟ چرا باید حسمون رو سرکوب کنیم؟ چرا وقتی عاشق یه نفر میشیم هر ابراز علاقه ای حرومه؟ چرا نباید از زندگی لذت ببریم چون مثلاً لذت ها هم حرومه..؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شین بانو نوشت: نه عاشق شدم نه می خواستم رابطه ای رو شروع کنم.. فقط ذهنم زیادی مشغولیات داره&lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" border="0" alt="ابرو" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shinbanu.persianblog.ir/post/35</link>
      <author>شین بانو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=261235&amp;postID=5280051</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-261235.post-5280051</guid>
      <pubDate>Wed, 07 Jul 2010 19:28:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پدر...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://pic0.picsorlinks.com/ph_or_24335_33f9eda.png" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روز ها با همهُ در کنار هم بودنمان گاهی دلم برایت تنگ میشود احساس می کنم در تمام سالهایی که کنارت بودم خالی از حضور بودم کاش فقط گاهی پررنگ&amp;nbsp;شوم به رنگی که تو می خواهی چقدر&amp;nbsp;کودک بودن در کنار تو شیرین است حتی وقتی عصبانی می شوی چقدر دوست داشتنی هستی دلم همیشه تو را می خواهد تو محکم ترین عشق و احساس منی! کاش زمان تکان نخورد من کودکیم را در کنار پدر بودنت دوست دارم&lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" border="0" alt="ماچ" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شین بانو نوشت: روز پدر رو به همه ی پدرای خوب دنیا تبریک می گم. همچنین به همه ی مردای دنیا تبریک می گم&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shinbanu.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>شین بانو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=261235&amp;postID=5236845</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-261235.post-5236845</guid>
      <pubDate>Sun, 27 Jun 2010 11:57:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی چندش!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://pic0.picsorlinks.com/ph_or_23410_ad1f433.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی چقدر تهوع آور شده! خصوصا وقتی متوجه میشم یه زن شوهر دار&amp;nbsp;که&amp;nbsp;یه نوه هم داره&amp;nbsp;با یه پسر تازه داماد رابطه داره ! و خیلی هم افتخار میکنه! و وقتی می پرسم چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میگه چون پسرم با زنش سرگرمه و دوتای دیگه از بچه هام مدام با هم مشغولا و بازی می کنن! و اینکه شوهرم طول روز سرکار میره !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا حتی وقتی میشنوم یه تازه عروس با یه مرد غریبه رابطه س... داره!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اوقم میگیره........&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" border="0" alt="ناراحت" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شین بانو غمگین نوشت: چرا میاین این تو دیدید ندید میکنین؟ مگه منو اون بالا ندیدین؟ عکسمو میگم احتمالاً!&lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" border="0" alt="ابرو" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shinbanu.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>شین بانو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=261235&amp;postID=5204487</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-261235.post-5204487</guid>
      <pubDate>Sat, 19 Jun 2010 21:32:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سوسک!</title>
      <description>&lt;p&gt;سوسکم که میگن سوسکای قدیم اولاً اون زمونا سوسک نبود اگه بود اینقدر بی حیا نبود&lt;img src="http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girl_cleanglasses.gif" alt="" /&gt;!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند شب پیش وختی که در خواب خردادیمان بسر میبردم و اهل خانه در سکوت و آرامش بسر میبردند احساس کردم یه صدایی میاد و کم کم با همون صدا از خواب پریدم اصلاً دقت نکردم صدایه چی و از کجا بود به روایتی اگه ٢ تا پا داشتم شونصدتای دیگه نمیدونم از کی قرض گرفتم دِ بُدو فرار&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/th_running1.gif" border="0" alt="" width="30" height="21" /&gt;&amp;nbsp;فقط یادمه تا رسیدم به مامی گفتم جن روح &lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/84.gif" border="0" alt="" width="28" height="28" /&gt;&amp;nbsp;و مدام و&amp;nbsp;بی وقفه تکرار میکردم جن روح جن روح جن روح......... و طولی نکشید که اهل منزل همگی ریختن تو اتاق من و بعضی بهم خندیدن و بعضی هم بعد از به سخره گرفتنم کلی باهام دعوا کردن که آرامششونو بهم زدم و خوابو از سرشون پروندم و منم دست از&amp;nbsp;پا درازتر&amp;nbsp;و&amp;nbsp;بدون کلامی رفتم رو تختم خوابیدم&amp;nbsp;&lt;img src="http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girlsmelly.gif" alt="" /&gt;&amp;nbsp;شب بعد نیز مانند شب قبل شد با این تفاوت که بدونه دادو هوار یکراست رفتم بغل مامی و همونجا خوابیدم&amp;nbsp;&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/Laie_7.gif" border="0" alt="" width="40" height="30" /&gt;صبح که بیدار شدم برم سر کار واییییییی&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/confused0078.gif" border="0" alt="" width="18" height="18" /&gt;&amp;nbsp;یه سوسک گنده تو اتاقم دیدم و تا جایی که هنجره کار میکرد جیغ کشیدم و پدر با یک دمپایی دخلشو آورد&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/127fs2928878.gif" border="0" alt="" width="90" height="42" /&gt;&amp;nbsp;و کلی اهل خانه او را تشویق کردیم و بسی لذت برد&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/155fs44059.gif" border="0" alt="" width="42" height="60" /&gt;(اوه پدر تو چقدر شجایی من افتخار میکنم بهت بابایی) این تمام احساس من بود که به پدرم ابراز کردم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&amp;nbsp;بعله ماجرا تا اینجا به خوبی پیش رفت ولی تموم نشد شب سوم ایندفعه&amp;nbsp;از اینکه&amp;nbsp;دیگه کابوس شبام تموم شدو میتونم با خیال راحت سرمو رو بالشتم بذارم رفتم رو تختم دراز شدم و طولی نکشید به خواب عمیقی فرو رفتم اما خوشی به دلمون&amp;nbsp;نساخت که باز اون صدای مهیب ایندفعه خیلی واضح&amp;nbsp;تر&amp;nbsp;بلند شد&amp;nbsp;تکون نخوردم و فقط گوش دادم&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/20.gif" border="0" alt="" width="26" height="24" /&gt; تا مطمئن شم بیدارم و خواب نمی بینم وقتی به&amp;nbsp;پایه های تختم میکوبید احساس میکردم الان تختم میشکنه&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/34zn0n5.gif" border="0" alt="" width="34" height="22" /&gt;&amp;nbsp;همین که مطمئن شدم خیلی عاقلانه رفتم در گوش بابا گفتم و اونم زودی اومد تو اتاقم تختو کشوندیم کنار بعله...... سوسک نبود که بیشتر شبیه به خرسوسک بود خیلی بزرگ به رنگ مشکی با کله&amp;nbsp;ی گلوله ای وای اینقدر بزرگ بود که میشد رنگ چشماشم تشخیص داد غلط نکنم بابایی هم ترسیده بود&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/150fs46144.gif" border="0" alt="" width="25" height="20" /&gt; ولی نباید به روش می آوردم چون در اون لحظه اون تنها کسی بود که میتونست نجاتم بده اونم بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش تصمیم گرفت حفظ آبرو کنه و طی یه حرکت پشتک برگردون اونو به خاک کف اتاق بنشونه&lt;img src="http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_97.gif" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا دیگه شبا راحت می خوابم... بعدها&amp;nbsp;متوجه شدم&amp;nbsp;اوون اولی زنش بوده لامصب خواسته ازم انتقام بگیره ولی من پی به فکر پلیدش بردم&amp;nbsp;و&amp;nbsp;با کمک&amp;nbsp;نیروی فعال و شجاع خونمون (پدرم) طی عملیات شجاعانه دخل این یکی رو هم آوردیم&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/shake2.gif" border="0" alt="" width="47" height="20" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شین بانو نوشت: قالب وبلاگم چطوره؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://shinbanu.persianblog.ir/post/31</link>
      <author>شین بانو</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=261235&amp;postID=5076570</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-261235.post-5076570</guid>
      <pubDate>Mon, 07 Jun 2010 10:12:58 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
